زندگينامه یک سالمند مقیم در مرکز (فصل6)

نام من ؛ هيچ كس …!My name is no body….                                                

فصل ششم

 شايد زندگي آن جشني نباشد كه ما آرزويش را داشتيم..

اما حالاكه به مهماني دعوت شده ايم بگذار..

تا ميتوانيم زيبا برقصيم…

تا حدود 6 سالگي خاطرات خاصي را بياد ندارم فقط جرقه هايي از آن دوران مبهم خاموش و روشن ميشوند و بس…مراسم مسلمان شدنم و خواندن اذان درگوشم  و گرفتن شناسنامه با اسم جديد و با تاريخ تولد 27/9/1338 فرزند حسين و خاتون انجام شده بود و چون پدرم را تازه از مراغه به عجبشير منتقل كرده بودند و كسي آنها و آنها هم كسي را نميشناختند بسادگي انجام شده بود …جرقه هايي مانند مراسم ختنه سوران عذاب آور كه دلاك به من گفت اون بالا را نگاه كن .. چه كفترهاي قشنگي .. و من نگاه كرده بودم و بدون اينكه كبوتري درآسمان ديده باشم فقط سوز وحشتناكي را احساس و زده بودم زيرگريه ..و پوشيدن لباس دشداشه سفيد مانند عربها و درآغوش كشيدنم توسط مامانم…و جشن خودماني كه با دعوت از همسايه ديوار به ديوارمان جناب سرگرد اخلاقي صورت گرفته بود.. پاپاي منم سرگرد شده بود اصرار مامانم به اينكه پدرم را پاپا و برادر بزرگم را خانداداش خطاب كنم برايم جالب بود.سينما رفتن با علي به ظاهر مظلوم و موبورو كه 4 سال از من بزرگتر بود و عاشق سينما و كتك خوردنش از پاپا چون منو به تماشاي فيلم ترسناكي برده بودكه بعدها فهميدم  فيلمي كمدي  با هنرمندي وحدت ( چند روز پيش درگذشت)ومرحوم ظهوري كه بعد از انقلاب رفت مكه و توبه كرد وشد حاج تقي و تنها صحنه ترسناكش زنده شده مرده اي در آمبولانس بود..آشنايي با فريده دختر همسايه و همبازي بودن با او تا زماني كه در عجبشير بوديم ..و روزي كه در ظل گرما وقتي پاپا از پادگان به خانه وبراي سركشي به مامان و دختري كه مامانم بعد از مليحه بدنيا آورده بود.. جیپ ويليز روباز آمريكائيش را جلو خانه پارك كرد و منو فريده پريديم توي ماشين و شديم زن و شوهر ..و چند دقيقه بعد دودست قوي از پشت جفت گوشهايم را گرفت و مثل عروسكي سبك وزن بلند كرد و گذاشت كف آسفالت داغ و من و فريده هركدوم شروع كرديم به فرار.. پاپا بود… من سريع وارد خونه شدم و رفتم زير لحاف فاطمه نوزادي كه لحافش براي من كوچك بودودركنار مامان زائويم دراز كشيدم و خودم را بخواب مصنوعي زدم .. مامانم هراسان به پهلو چرخيد و اول به من و بعدش به پاپا نگاهي پرسشگرانه انداخت .. پاپا دودستش را به چهارچوب در گذاشته و خود را به صليب كشيده بود انگار .. در جواب چشمك مامان كه يعني چي شده ؟ پاپا سري تكون داد و پچ پچي كردند و زدند زير خنده .. مامانم با اشاره سرگفت بسلامت و پدرم زير لب گفت : آخراين پسرمون چه شود با اين استارتي كه از حالا زده و لبخند زنان برگشت به پادگان.. وصداي مهربان مامانم كه ميگفت : پاشو لولوشم .. پيشي ملوسم .. عصر شده..و من بيدار شدم..!خيلي شيطون و بازيگوش بودم واقعا از ديوار صاف ميرفتم بالا .. يادمه يه روز گرم تابستاني و جمعه وسط ظهر وقتي ديدم همه زير پنكه ولو شده اند طبق معمول و براي ايجاد سرو صدا و بيدار كردن اهالي منزل از خونه زدم بيرون .. علي هم به دنبال من اومد. من لوله فلزي باريكي كه سيمهاي برق را از پشت بام به داخل خانه هدايت ميكرد را گرفتم و مثل مارمولك رفتم روي پشت بوم ومثل سرخپوستها شروع كردم به رقص و آواز و پايكوبي .. علي رفت نردبان را آورد .. تا وسطها نردبان نرسيده بود كه  مادرم  جارو بدست و با دورشته  موي هميشه  بافته افتاده تا پايين كمرش اومد بيرون .. من بسرعت ميله را گرفتم و سر خوردم ورسيدم پايين و الفرار با پاي برهنه و علي هنوز در وسط زمين و اسمان  به كندي لاك پشت مي آمد پايين تا با دسته جاروي مامانم سهميه كتك و تنبيهش را  دريافت كند… نميدانم من خيلي چست و چابك و بودم يا پاپا و مامان عمدا ميگذاشتند من شيطوني كنم … همه چيز را بهم بريزم … كتابهاي خانداداش را پاره كنم.. خط بكشم .. فرار كنم … و هرگز تنبيه نشوم؟؟؟كم كم و بتدريج كه بزرگتر ميشدم  به مادرم بيشتر نزديكتر ميشدم و ازرفتار خشني كه بعضي وقتها پدرم با مامانم داشت بدم ميومد.. تا آنجائيكه هميشه مثل خروس جنگي آماده دفاع از مادرم بودم و پاپا سعي ميكرد پيش من با مامانم رفتار ملايمي داشته باشد…رفتن به كلاس اول ابتدائي  آنهم در مدرسه اي كه قبلا” زندان يا بازداشتگاه بود ودر داخل پادگان عجبشير و خانم معلمي كه قيافه اش مثل موش بود .. رفتن به اهواز و نفت سفيد و استخر آنجا و داخل كوپه قطار و پرت كردن كوزه سفالي آبي كه با تكان خوردن قطار سروصدا ميكرد از پنجره قطار ..و بازهم سكوت و گذشت پاپا و مامان  .. سوختن ساعد دست چپم از شدت گرما ودر موقع برگشتن از اهواز وقتي به خودروي زيل ارتشي پاپا تكيه زدم .. جرقه هايي از خاطرات دوران كودكيم هست اما بازهم نميدانم چرا از كلاس دوم تا پايان كلاس چهارم را اصلا بياد نمياورم .. انگار از ذهنم پاك شده اند.. تا اينكه باز پدرم ابلاغيه انتقال بدست و با كمي چاشني لبخند به خانه برگشت و به مامانم گفت .. خاتون .. بايد جمع كنيم وسايلمون رو .. مامانم با خستگي پرسيد : ایندفعه كجا حسين آقا؟ .. پاپام يكمي سربسرش گذاشت و از شهرهاي دور دست اسم برد و قتي اخمهاي خاتونش را نتوانست تحمل كند .. گفت : شانست گفته خاتون … تبريـــــــــــز… ميريم شهر خودمون .. ! خاتون با تعجب همراه با خوشحالي گفت : جون رضا ( از من مايه ميذاشت هميشه ) ! راستشو بگو تبريز؟؟ و پدرم فاتحانه و با غرور گفت : آره خاتون اشتباه نشنيدي .. ” تــبريـــــز” .. انگار تبريز را فتح كرده بود و كليد قلعه ارك  را داده بودند دست پاپا و به اختيار خودش انتخاب كرده بود … مردي كه هميشه انتخاب ميشد و حق انتخاب نداشت و رنج ميبرد از اين بی اختياري در ارتش شاهنشاهي  و نظام ….فقط يكهفته وقت داشتيم تا مثل يهودي سرگردان ” او‍‍‍ژن سو” اندك وسايلمون رو به كمك طاهره خانم همسر سرگرد همسايه ديوار بديوارمون  وفريده  دخترش و همبازي و دوست قديمي من كه حالا واسه خودش خانمي شده بود جمع كنيم و خاتون از فرط ذوق وشوق سه روزه همه وسايل راجمع وجورو بسته بندي كرده بود.. روز هجرت از عجبشيركوچك به تبريز بزرگ فرارسيد .. وقتي وسايل بار كاميون شد و ما در شورلت نونوار پاپا نشستيم .. خانداداش در تبريز و پيش سارا بانو يا عمه ام ” صاحب ” بود.. منو علي ودر صندلي عقب جاخوش كرديم و مامان و فاطي 5 ساله در صندلي جلو پاپا كه حركت كرد نا خودآگاه برگشتم و از شيشه عقب اتوميبيل طاهره خانم و فريده را ديدم  دست تكان ميدادند وفريده مادرش را بغل كرده بود و گريه ميكرد داد زدم پاپا نگه دار ! زد روي ترمز و من مثل گربه پريدم پايين و دويدم سمت طاهره خانم و بيشتر فريده به پروا وگستاخ بغلش كردم و دوتايي باهم زديم زير گريه .. طاهره خانم بالبخند طعنه آميزي گفت : خبه حالا ! مگه تا تبريز چقدر راهه؟ .. بازم همديگرو ميبينين… ! بزور جدامون كردن و اولين جدائي من آغاز شد…خداحافظ عجبشير…! چه راه طولاني داشت تبريز مه آلود….؟؟؟

پايان فصل ششم

admin

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پست بعدی

زندگينامه یک سالمند مقیم در مرکز(فصل7)

د ژوئن 14 , 2021
نام من ؛ هيچ كس …!My name is no body….                                                 فصل هفتم سلام تبريــــــــــز نوشته هاي روي شن مهمان اولين موج دريا هستند…. اما حكايتهاي نقش بر سنگ حك شده مهمان هميشگي تاريخ…! اواخر تابستان 1349 به خنكي  روبه سردي تبريز رسيديم .. يكماه گذشته را پدرم بين تبريز و […]