زندگی نامه

مرکزسردها محل امیدی ست دراوج نا امیدی ها….

واین هم  (خاطراتی اززندگی نامه مددجو عادل )

درشهریورماه سال 1357 دریک خانواده 5نفره ، دریک محله قدیمی تبریزقدم به دنیای خاکی گذاشتم و شدم ششمین و آخرین عضوخانواده ! مادرم خانه دار و شغل پدرم آزاد بود. طبق گفته های مادرم ؛ پدرم فردی بسیار باهوش بوده که با وجود بیسوادی وفقط با پرسیدن کلمات روزنامه ها از اطرافیان ، خواندن و نوشتن را یاد گرفته بود. ولی افسوس که دردام اعتیاد گرفتارشده بود!

درزمان دفاع مقدس ودرسال 64 یکی از برادرانم درحین گذراندن خدمت سربازی شدیدا مجروح و ازناحیه کمر دچارقطع نخاع گردید و به افتخارجانبازی نایل شد. این مسئله باعث غصه دار شدن وافسردگی پدرم شد ومتعاقب این حادثه ؛ با اینکه پدرم مردی مهربان و آرام بود بخاطر یک مشاجره لفظی با برادر کوچکم ، او را در سن 15 سالگی ازخانه بیرون کرد و دیگر ازاو خبری نشد. تمامی این عوامل خواسته و ناخواسته  باعث خودخوری ، افسردگی و بیماری هرچه بیشتر پدرم و وارد آمدن فشارهای شدید عصبی به او شد که درنهایت منجر به فوت پدرم گردید ومن در 8 سالگی غم ازدست دادن پدررا تجربه کردم . بعد از مرگ پدرم مطلع شدیم که همان برادرگمشده ما بدنبال انجام کارهای خلاف زندانی میباشد که بعد از آزاد شدن به خانه برگشت اما او هم در سن 27سالگی وبراثر زیاده روی در مصرف مواد مخدربه اصطلاح اور دوز کرده و خداحافظ زندگی …!  این برادرمان هم اینگونه قربانی اعتیاد شد.

پسر بزرگتر خانواده هم برای نرفتن به خدمت سربازی ؛ ابتدا به کشور ژاپن و از آنجا هم به استرالیا مهاجرت کرد و برای همیشه درآنجا ماندگار شد. یعنی بعد از مرگ پدرم من ماندم ومادر بیچاره ام با هزاران بدبختی که برسرمان آوارشده بود. مجبور شدم مدرسه رادرکلاس 4 ابتدائی بخاطر وضعیت بسیارنامناسب مالی ترک کنم ، مادرم دنبال کارمیگشت تااینکه دریک مرغداری درشهرستان صوفیان ودریک محیط کاملا مردانه مشغول بکارشد. هرروز صبح که وقتی مادرم را میدیدم سواربرپشت وانت ودرمیان چندکارگرمرد آنچنان خودش را لای چادرمشکیش پوشانده و درگوشه ای کز کرده و نشسته ازدرد و رنج و عذاب روحی بخودم می پیچیدم ، تصمیم گرفتم به این وضع خاتمه بدهم برای همین بعنوان شاگرد در یک مغازه آلومینیوم کاری مشغول کار شدم و از اینکه میدیدم با کارکردن من مادرم دیگر مجبور به ادامه این کار طاقت فرسا و جانکاه نخواهد بود احساس غرور و مردانگی میکردم. یک روز مادرم بعد ار بازگشت از سرکار با خوشحالی مرا خطاب کرد و گفت : عادل جان! بنیاد شهدا و جانبازان از میان خانواده های این عزیزان برای کار دربیمارستان نیروی کار جذب میکند. فردای آنروز پیگیریهای مادرم نتیجه داد و بعنوان بیمار بر در بیمارستان استخدام شد. زندگی دونفره من و مادرم تقریبا روی غلطک که افتاد ، اتفاق تازه ای زندگیمان را دستخوش تغییر کرد آنهم درحالی که من دیگر درکارم حرفه ای و استاد کار شده بودم صاحبکارم بعلت بدهی سنگین از ایران متواری شد و قائداتا مغازه هم تعطیل و من هم بیکار شدم. وناچاربه کارکردن در یک مغازه ومحله دیگری شدم ، رفتن از آن محله خوب و قدیمی خودمان با ساکنین و همسایه های مهربانی که همواره و متعصبانه مراقب رفتارمن بودند به ضرر من تمام شد. تا آنموقع که 15 سالم بود بعلت ذهنیت منفی که از اعتیاد پدروبرادرم و سرنوشت تلخ آنها داشتم از اعتیاد ومعتاد و مواد متنفر بودم و حتی تصورش را هم نمیکردم که بزودی من هم به یکی دیگر از قربانیان بیشماراین کژراهه میشوم و مارک ننگین اعتیاد بر پیشانیم حک میشود.اوایل 16سالگی بتدریج پای دوستان مختلف و متخلف به محل کار جدیدم باز شد وتا بخود آمدم غرق منجلاب مواد مخدر و اعتیاد به یک مصرف کننده حرفه ای تبدیل شده بودم. همه چیز بالذت کاذب یک نخ سیگارو حشیش شروع و با مصرف هروئین و شیشه ادامه یافت . نتیجه اش از دست دادن کار و همه پس اندازی بود که با عرق جبین بدست آورده بودم ودرمحفلهای بظاهردوستانه دودشد و رفت هوا! هرچه مادر رنجدیده ام نصیحتم میکرد و تجربیات تلخ گذشته را یاد آوری میکرد، انگار کروکور و لال بودم! در 18سالگی عازم خدمت سربازی شدم اما بازهم دست ازمصرف موادبرنداشتم بجای 2سال خدمت 1سال هم تنبیهی اضافه خدمت خوردم و3سال انجام وظیفه کردم! بعد از اتمام سربازی و در 21 سالگی درحین قاچاق مواد مخدربه ترکیه درمرز بازرگان دستگیرو به همین جرم طبق حکم دادگاه شهرستان خوی به تحمل 6سال حبس محکوم شدم و برای اولین بار پایم به زندان باز شد. درزندان هم به مصرف مواد ادامه دادم و هم برای امرارمعاش به خرید و فروش مواد هم پرداختم. چون ممنوع الملاقات بودم فقط گاهی با مادرم تلفنی حرف میزدم. تااینکه زمان آزادی فرا رسید و به تبریز بازگشتم. دلم برای خانه،محله قدیمی پراز گل و درخت  مخصوصا عطر خوشبوی مادرم لک زده بود تصمیم گرفتم برای همیشه اعتیاد را ترک و زندگی جدید و آبرومندانه ای را شروع کنم. یک سال و نیم مصرف مواد نداشتم و به مادرم رسیدگی میکردم در طول این مدت به هر جایی که برای کار مراجعه میکردم و به هر کس و ناکسی رو می انداختم به محض اطلاع از سابقه اعتیاد و زندان عذرم را می خواستند بیماری مزمن مادرم از یک سو؛ که باعث شده بود بعضی وقتها سرکار برود و بقیه روز را در خانه بسر ببرد و فشار مالی واقتصادی از سوی دیگر باعث ترغیب مجدد من به مصرف موادمخدرشد و ضمن آن به کسب درآمد از طریق خرید و فروش موادمخدر روی آوردم. وضعیت مالیم نسبتا خوب شده بود تا اینکه یکروز وقتی به خانه آمدم دیدم حال مادرم اصلا خوب نیست !  و گفت یک سرما خوردگی ساده است اما هرچه اصرارکردم راضی به دکتر رفتن نشد. برایش قرص و دارو تهیه کردم و خواهش کردم مصرف سیگارش را کاهش بدهد اما ظاهرا مشکل بیماری مادرم بسیار جدی تر از آن بود که فکرش را میکردم ، دیگر نای حرکت نداشت ترس و وحشت از دست دادن مادرم باعث شد بیشتر وقتم را درکنارش باشم و مانند یک دختر خانه دار همه امور منزل را شخصا انجام بدهم تا شاید اینگونه کمی از عذاب وجدانم کاسته شود و تا اندازه ای گذشته را جبران کنم. نهایتا مادرم را بردم بیمارستان و با دستور پزشک معالج اورا در بخش مراقبتهای ویژه بستری کردند و من هم به خانه برگشتم. صبح اول وقت روز بعد با این امید که حال مادرم بهترشده باشد به بیمارستان رفتم. با دیدن تخت خالی مادرم فکر کردم حتما اورا برای انجام معاینات و عکس برداری و غیره برده اند درهمین فکر بودم که دیدم پرستاری روبرویم ایستاد و بایک جمله ساده ” تسلیت میگویم” مرا درشوک فروبرد یهو بخود آمدم ، باورم نمیشد درودیوار بخش دورسرم میچرخیدند جمله تسلیت میگویم … تسلیت میگویم… مثل پتک برسرم فرودمی آمد. ای وای مادرم … نازنین مادرم… عزیزتز از جانم …! تو دیگر چرا مرا تنها گذاشتی بی انصاف ؟ کاش این فقط یک دروغ و شوخی بود…انگار بخودش هم الهام شده بود که دیگر برگشتی در کارنیست که دیروز بمن التماس میکرد مرا دراین بخش بستری نکن! برای لحظاتی تمام بدیها سرافکندگیها وحقارتهایی را که مادرم به خاطر پدروبرادرانم و مخصوصا من بجان خریده و تحمل کرده بود مثل یک فیلم سینمایی سیاه و سفید از جلوچشمانم عبور کردند. آرزو میکردم و از خداوند میخواستم مادرم را جان دوباره ای ببخشد و بمن فرصتی تا مهربانی های اورا جبران کنم ، رنجهایش را به دوش بکشم اما حقیقت تلخ ، آن بود که دیگر مادرم پرکشیده بود به ملکوت اعلی و پشیمانی من هم دیگر سودی نداشت! به برادرم در خارج از کشور زنگ زدم و تا صدای الو مرا شنید پرسید: تمام کرد؟ گفتم: بله! مادرعزیزمان هم از دست رفت  خیلی راحت و بی خیال گفت: خدا رحمتش کند! وبوق ! بوق! بوق! تلفن را قطع کرده بود. شدم تنهای تنها! چقدردلم میخواست کسی را داشتم تا درآغوشم بگیرد و سر برشانه های مهربانش بگذارم و بی دریغ اشک بریزم! با موتور به خانه برگشتم و به اقوام و دوستان خبردادم و مراسم کفن و دفن ساده ای برگزار شد اما بعد از مراسم ختم همه رفتند سرخانه و زندگی خودشان ، شنیده و دیده بودم که معمولا تا مراسم چهلم اعضای داغدارمرحوم را تنها نمیگذارند! بازهم من ماندم و شیشه و مصرف بدون وقفه و مداوم و افزایش مصرف تا8گرم ! برای گریز از تنهایی باز هم خانه را تبدیل به پاتوق و محفل شبانه روزی خلافکارها کردم . تا اینکه بعد از حدود 8 ماه در پارک بازهم دستگیر شدم و دومین زندانم را هم با مجازات 7 سال حبس و چهار میلیون تومان جریمه در زندان تبریز ، شهرخیاطی های مادرم  شروع کردم. تصور اینکه باید 7 سال دیگر را پشت میله ها بگذرانم برایم قابل تحمل نبود. حتی اقدام به خودکشی نافرجامی کردم که زندانیها نجاتم دادند. بعد از تحمل سه سال حبس خبردادند که خوشبختانه باقیمانده حبسم مشمول عفو شده و بزودی و پس از طی مراحل اداری و قانونی آزاد خواهم شد. ضمن اینکه در بهد اری زندان هم از من آزمایشات تخصصی گرفتند و اعلام کردند که به هیچ بیماری و ویروس آلوده کننده ای مبتلا نیستم. 35 روز مانده به زمان آزادیم برای کشیدن دندان پوسیده ام به دندانپزشکی بهداری زندان مراجه کردم  موقعی که برای کشیدن دندانم آماده میشدم متوجه شدم پزشک مربوطه بدون استریل کردن وسایل دندانپزشکی دندانم را کشید اما اهمیتی ندادم. مدتی بعد از آزادی حالتهای گرگرفتگی و تب شدید و سوزش درونی بسراغم آمد. هیچ پولی نداشتم و تمایلی هم به مصرف مجدد مواد نداشتم با پیشنهاد اهالی محل به شغل واکس زنی مشغول شدم و از این طریق امرار معاش میکردم. با شروع فصل سرما و نبود مشتری مجبور به ترک این شغل هم شدم. یک روز نزدیکهای غروب احساس خفگی به من دست داد خودم را به درخانه رسانده و نشستم انگار اکسیژن به ریه های من نمی رسید! متوجه یکی از بچه محلها شدم که تا آن موقع هیچ برخوردی باهم نداشتیم با نگرانی و سرآسیمه به سمت من می آمد  وقتی مختصری از وضعیت بیماری و احوالم را به او گفتم پیشنهادکرد سریعا به پزشک مراجه کنم  با شرمندگی گفتم متاسفانه نه پولش را دارم و نه امکانش را و اصلا نمیدانم به کدام پزشک و با چه تخصصی مراجعه کنم! این آقای محترم که رسول نام داشت با اصراروبا خودروی خودش به اتفاق هم به مطب پزشکی که هماهنگ کرده و وقت ویزیت گرفته بود رفتیم . بعد معاینه و دستور انجام یازده نوع آزمایش درراه برگشت به منزل ، آقا رسول هم مبلغ قابل توجهی بابت هزینه های آزمایشات و هم یک دستگاه تلفن همراه را برای درارتباط بودن با ایشان به من هدیه کردند. هفته بعد وقتی برای دریافت جواب آزمایشات مراجعه کردم مسئول تحویل جواب پرسید: خودتان از بیماریتان خبرداشتید؟ وقتی با جواب منفی من مواجه شد مرا جهت آزمایش پاتولوژی معرفی کرد.انگار خودشان هم به جواب آزمایشات مشکوک شده بودند. در مراجعه هفته بعد بلافاصله مرا به پزشکی که آزمایشات را تجویز کرده بود ارجاع دادند. دکتر معالجم بعد از مطالعه نتایج آزمایشات بالاخره مرا باحقیقتی تلخ و باورنکردنی مواجه کرد و گفت : متاسفانه شما به بیماری هپاتیت C مبتلا شده اید. بعد از مراجعه به متخصص بیماری مذکور و آزمایشگاه برای شروع درمان مبلغ بسیار هنگفتی را از من مطالبه کردند که  پرداخت آن ازعهده من خارج بود لذا با صرفنظر از انجام آزمایش برای کسب اطلاعات بیشتری در مورد بیماریم مجددا به پزشک مراجعه کردم گفت: درصورت عدم درمان بتدریج دردهای شدید و عذاب آوری بسراغت می آیند که متاسفانه منجر به مرگ خواهد گردید. کم کم گفته های دکتربه حقیقت پیوست و دردها و عذابهای سخت و شدید شروع شدند  بطوریکه در زمان شروع درد درخیابان کفش و جورابم را درمی آوردم و سعی میکردم پابرهنه خودم را به جوی آبی برسانم. بتدریج تحمل این وضعیت هم برایم عادی شد. اینجا برایم آخر خط بود، برای چندمین بار درزندگیم و اینبار به بهانه تسکین و التیام دردها و کسب درآمد شروع به خریدوفروش و مصرف مواد مخدر کردم و روز به روز به کارم توسعه دادم. برای افزایش درآمدم طبقه پائین خانه را توسط بنگاهی محل به یک خانواده سه نفره اجاره دادم چندروز بعد متوجه شدم از پدر خانواده خبری نیست و در غیاب من انگار وسائلی از خانه ویخچال من که مواد مخدر مصرفی و فروشی خودم را درآنجا میگذاشتم کم میشود. مدتی بعد بچه خانواده مستاجرم هم غیب شد! وقتی از خانم مستاجر جریان را پرسیدم بدروغ گفت :شوهرش برای کار در شهرستان و فرزندشان هم فعلا در خانه مادربزرگشان هست.مدتی گذشت ولی بازهم خبری از پدروبچه مستاجر نشد.من ماندم و یک خانم تنها وعده ای از دوستان خلافکاری که برای مصرف مواد مخدر منزلم را پاتوق خودشان کرده بودند. برای ممانعت از هرگونه سوُاستفاده احتمالی از این خانم توسط این دوستان خلافکار، ازاین خانم خواستم خانه را هرچه سریعترتخلیه کند که شروع کرد به التماس و گریه و زاری وبیان این حقیقت که من همسرصیغه ای آن آقا بودم و بچه ام را هم بدلیل ضعف شدید مالی نزد مادربزرگش فرستاده ام حدود 2 هفته با این خانم زندگی میکردم و او تمام کارهای خانه را انجام میداد ولی متاسفانه متوجه شدم که او هم شدیدا معتاد به مواد مخدرهست. ادامه این وضع برایم غیر قابل تحمل شده بود از یکطرف غیرت و ناموسم اجازه نمیداد که این خانم مبادا مورد سوء استفاده عده ای نابکارقراربگیرد و از طرف دیگر سربار من و زندگیم شده و دردسرهای بیشتری برایم بوجود بیاید لذا علیرغم میل باطنیم مجبور شدم به کلانتری محل تلفن کرده و با دادن آدرس منزل خودم ، ماموران کلانتری آمدند و هردوی ما را دستگیر و به پاسگاه بردند. درکلانتری معلوم شد که من شخصا وعمدا اینکاررا انجام داده ام . پس از 12روز آزاد شدم و به این ترتیب آن خانم هم که متاسفانه قربانی فقر فرهنگی و اقتصادی وجامعه بود از زندگی من محوشد و به خاطرات تلخم پیوست. بازهم به روال مثلا عادی یعنی خریدوفروش ومصرف برگشتم وادامه دادم تا اینکه برای چندمین بار و اینبار در یک میهمانی بازداشت و متعاقب آن با حکم سنگین تری نسبت به دفعات قبل یعنی 9 سال حبس روانه زندان تبریز شدم. حدود سه سال از حبسم سپری شده بود که یکروز بطور ناگهانی ازحال رفته و بیهوش شدم. و زمانی که چشم بازکردم فهمیدم  در بیمارستان سینا  دراتاقی که مانند قرنطینه بود بستری هستم. ودرست روبروی چشمان من تابلومنحوس ” ایزوله معکوس” برسینه دیوارخودنمائی میکند. با خودم گفتم عادل خان! این هم آخرخطی که تخته گاز میرفتی و آن تابلوهم شمارش معکوس برای تشریف فرمائی جناب ملک الموت! بفرما خوش آمدی! جناب مرگ خیلی وقته منتظرتم! ولی بازهم درکمال ناباوری بعد از بیست و پنج روز بستری بودن مورد عفو قرارگرفته بودم و حکم آزادیم توسط اجرای احکام زندان در بیمارستان به من ابلاغ شد. با تشکیل پرونده توسط مددکاری بیمارستان و اثبات این اینکه من فاقد هر گونه درآمد بوده و محلی برای سکونت ندارم (اهالی محل در مدت زندانی بودن من باپرداخت بدهیهای مربوط به قیوض مختلف اقدام به بازسازی و تعمیر و اجاره منزل کرده بودند)مرا به مرکز نگهداری شبانه روزی محبت خسروشاه انتقال دادند. بمحض ورود مرا به اطاق ایزوله مرکز منتقل و تاکید کردند که نباید با کسی ارتباط داشته باشم ولی تا آنجائیکه من اطلاع داشتم بیماری من فقط از طریق خون قابل انتقال بود ونه از طرق دیگر؛ بهرحال مجبور به اطاعت بودم. بعد ازحدود سه ماه اقامت در آنجا یکی از دوستانی که تازه با او آشنا شده بودم خبرداد که به زودی مارا به مرکز نگهداری در حومه شهرستان سراب منتقل میکنند. درحالی که من تازه به آن محیط عادت و خو گرفته بودم باغمی سنگین و توسط مددکار عازم مرکز خیریه نگهداری از سالمندان و معلولین سردهای سراب شدیم. درمسیر سراب تا مرکز دلهره و اضطراب عجیبی داشتم هر قدر به کوهها نزدیکتر میشدم باخودم میگفتم خدایا مارا کجا میبرند که اینقدر از شهر دور است؟ با هزاران سوال در ذهنم وارد محوطه مرکزو حیاطی بزرگ با آلاچیقی زیبا و انواع درختها و حوض آبی در آن وسط که چشمها را خیره میکرد شدیم و این مناظر نشان از زیبائی محوطه مرکز درتمامی فصول سال داشت.اواخر اسفند ماه سال 96بود و کوههای پوشیده از برف هم زیبائی خاصی به آن محیط میبخشیدند نفس عمیقی کشیدم و با دیدن این مناظر زیبا بازهم ریشه های امید در دلم جان گرفتند از دوماه اول اقامتم دراین مرکز خاطره خاص و قابل ذکری بیاد ندارم و همه اش تکرارمکررات بودوبس! اواخر اردیبهشت ماه 97 روانشناس جدیدی در مرکز مشغول بکار شدند وهرروز به اطاقهای مددجویان سرزده وجویای احوال ما میشدند. درمورد فوق برنامه ها و کلاسهای مختلف با من صحبت میکردند وبطور مداوم مرا تشویق به تلاش برای برخاستن دوباره مینمودند از خرداد ماه بطور مرتب در کلاسهای مختلف گروهی شرکت فعال داشتم و با آشنایی بادیگر مددجویان و دوستی با برخی از ایشان به زندگی امیدوارترمیشدم . باوجود اینکه خودم نیاز به یاری داشتم سعی میکردم درحد توانم یاری رسان سایر مددجویان نیز بشوم. تشویق دیگران برای شرکت در کلاسها و فوق برنامه ها بعهده من گذاشته شدو پیرو آن بعنوان انتظامات نیز انتخابم کردند به وضعیت جدید خو گرفته بودم و دیگر احساس تنهایی نمیکردم. هرماه جشن تولدی بمناسبت تولدمددجویان متولد آن ماه در مرکزبرگزارمیشد و درروزهایی که هوا خوب بود برگذاری جشنها و اردوها همراه با اجرای موسیقی زنده دردامان طبیعت انجام میشد. من دیگر بیماریم را زیاد جدی نمیگرفتم و نسبت به آن بی تفاوت شده بودم . پرسنل زحمتکش مرکزبرای مددجویان متولد شهریورماه در حال تدارک مراسم جشن تولد بودند  با خودم گفتم آیا برای من هم جشن تولد میگیرند؟ درمحوطه مرکز مقدمات جشن و پایکوبی مددجویان فراهم شده بود که یکی از خیرین محترم مرکز بهمراه جمعی از دوستان و آشنایانشان بطور تصادفی به مرکز تشریف آوردند و به محض اطلاع از برگزاری جشن ، ایشان هم تدارک بیشتری فراهم نموده و جشن تولدی به یاد ماندنی برای همگی ما برگذارکردند و هدیه های نفیسی از طرف مدیریت محترم مرکز دریافت کردیم و ناخودآگاه خاطرات شیرین جشن تولد چهارده سالگیم که توسط مادر خدابیامرزم برایم گرفته شده بود بعد از 28سال در ذهن و قلبم جان گرفت. واقعا راست میگویند که هیچ کار خداوند متعال بی حکمت نیست! چرا که در همان جشن تولد من واقعا تولدی دوباره یافته بودم و خداوند هدیه ای ارزشمندتر به من اعطا فرموده بود که همان حضور غیر مترقبه خیری محترم در مرکز و مراسم جشن بود. در اواخر پائیز بخاطر بیماریم بمدت 5روز در بیمارستان بستری شدم و از پزشک معالج خواهش کردم بی پرده و صریح همه واقعیات رادرمورد بیماریم به من توضیح بدهند گفتند: تاخیر دردرمان باعث عود و شدت یافتن بیماری و تبدیل آن به سیروز کبدی شده است. از چیزی که هراس داشتم برایم اتفاق افتاده بود. چون قبلا به من تذکر داده بودند که باید مراقب باشم تا بیماریم تبدیل به هپاتیت B و سیروز کبدی یا HIV نشود. بااطلاع از اینکه بیمار مبتلا به سیروز کبدی 6ماه بیشتر دوام نمی آورد ناامیدانه به مرکز برگشتم و موضوع را با جناب آقای فرجی درمیان گذاشتم. ایشان هم بلافاصله دستور اعزام مرا به بیمارستان امام رضای تبریز صادر فرمودند و از آنجا هم به بیمارستان سینا ارجاع داده شدم که متاسفانه پذیرش نکردند و بازهم دست از پا درازتر به تنها پناهگاهم یعنی مرکز سردها بازگشتم. با ازدست دادن روحیه ام ، ناامید و بی هدف برای ملاقات فرشته مرگ لحظه شماری میکردم. در یکی از روزهای سرد وبیروح در حیاط قدم میزدم که حاج آقا فرجی مرا احضار فرمودند، رفتم اتاقشان و متوجه شدم که همان خیر محترم هم تشریف دارند. جناب آقای فرجی فرمودند :این آقای محترم و خیر تصمیم گرفته اند تمامی هزینه ها و مخارج درمان بیماری شما را تقبل نمایند حتی اگر نتیجه بخش هم نباشد ما تمام تلاش خودرا برای بهبود و درمان تو انجام میدهیم. از هردوی این عزیزان تشکر کردم و با دنیائی از غم و ناامیدی به اتاق و تختم پناه بردم. بعد از اتمام ماه محرم الحرام و حلول ما ه صفر چندنفر از مددجویان قصد سفرزیارتی به شهر مقدس مشهدالرضا راداشتند که جناب آقای فرجی چند نفر ازمارا به صورت گروهی به این سفر مقدس اعزام نمودند خیلی ها مرا واسطه اجابت حاجتشان از آقا امام رضا قرارداده و التماس دعا داشتند ومن هم در طول اقامت و زیارتم از صمیم قلب نایب الزیاره این عزیزان شده و حاجاتشان را از حضرت آقا مسئلت و طلب نمودم. زمان برگشت ما فرا رسیده بود و مهیای بازگشت بودیم که من یک لحظه بخودم آمدم ودیدم ای وای! من خودم را پاک فراموش کرده واز یاد برده ام و اصلا حاجات خودرا از امام غریب نطلبیده ام لذا از فاصله ای دور و ازهتل محل اقامتمان که گنبد طلائی ایشان چون خورشیدی درخشان در پهنه آسمان می درخشید با احترام و دست به سینه تعظیم کردم و اشک ریزان درد و رنج الیم خود را  باضامن آهو درمیان گذاشتم و التماس کردم و عرض کردم یا غریب الغربا ! امید من فقط توئی بیا و لطفی بفرما و شفیع من باش نزد خداوند منان و مرا ناامید از درگاه و آستان مقدست برنگردان! درلحظاتی عرفانی واقعا احساس کردم حاجتم برآورده شده و دست خالی از حضور آقامرخص نخواهم شد…! بعد از بازگشت به مرکز، درمان من با مصرف داروهائی که به سختی و با هزینه های گزاف از شهرهای مختلف بواسطه برخی عزیزان خیر و باهمت والای حاج آقا فرجی تهیه میشد آغاز شد. بعد از 3ماه مصرف مرتب داروها ، از من آزمایشات جدیدی بعمل آمد ولی تاخیر در جواب آزمایشات بازهم یاس و نامیدی را برایم به ارمغان آورد وهمه اش در این افکار منفی غوطه ور بودم که حتما نتایج آزمایشات رضایت بخش نبوده که صلاح نمیدانند به من خبر بدهند. یک روز در اردیبهشت ماه سال 98 در کارگاه شمع سازی مشغول آموزش بودیم که ناگهان آقای فرجی با لبی خندان و چشمهای مهربانی که ازخوشحالی برق میزد به کارگاه تشریف آوردند و مثل فرشته ای آسمانی به من اطلاع دادند نتایج آزمایشات در اثر مصرف داروها وتداوم درمان کاملا رضایت بخش بوده ودیگر هیچ اثری از بیماری مهلک در وجود من دیده نمیشود. باورم نمیشد مو بر تنم سیخ شده بود دلم میخواست از ته دل فریاد بزنم و همه دنیا را در شادی خود شریک کنم. به سالن مرکز آمدم و به عکسی که در مشهد مقدس گرفته بودیم چشم دوختم و بازهم از طریق همان عکس ارادت قلبی خود را به آقا ابراز نمودم درآن لحظه متوجه شدم جناب آقای فرجی با نگاهی مهربان به سمت من تشریف می آورند و بازهم خبر خوشی رابه من دادند که انشاالله مجددا برای پابوسی آقا اما رضا(ع) اعزام خواهی شد.

از تمامی کسانی که در راه بهبودی و شفای معجزه آسای بیماری من مرا یاری نمودند قلبا و خالصانه و صادقانه سپاسگذارم. خدایا ! ممنونتم که این فرشته های زمینی رادر مرکز سردها و دراوج ناامیدی و یاس سرراه من قراردادی!

 و زندگی همچون رودخانه ای خروشان جریان دارد…

تهیه شده در مرکز خیریه نگهداری از معلولین و سالمندان سردهای سراب