زندگينامه

زندگينامه سالمند مقیم در مرکز

نام من ؛ هيچ كس …!My name is no body….                                                                      

نویسنده : غلامرضا رنجبر

فصل دوم : تداوام معصوميت  جنوب شــــــــــرق

كلاغ آخر قصه هنوزم مانده درراه است!!!

براي آخري زيبا دگر پيدا چه تمثالي ؟؟؟

30 آذرماه1338 ؛ آخرين روز فصل خزان و شب يلدا طولاني ترين شب سال ؛ در جنوب شرق و دركرمان پهناورترين استان كشور ودر شهر كرمان  تولد ديگري درراه بود شهري كه انگار پيوند ابدي باكوير و نبردي نابرابر با آن دارد حتي بوته هاي خودرو گز هم مانع چنداني نميتوانند دربرابر هجوم گرد و غبار به شهر باشند مردم كرمان هميشه در گريزند انگار.. سايه آغا محمد خان قاجار هنوز بر شهر قديمي كرمان  و اطراف  آن حكومت ميكند؛ بايد از تهران و قم و كاشان و اصفهان و يزد و رفسنجان عبور كني و برسي به سه راهي باغين ؛ مستقيم به سيرجان و بندر عباس ختم ميشود و سمت چپ به كرمان كه فقط 17 كيلومتر تا سه راهي فاصله دارد… امشب خيلي ها مثل ساير هموطنان خود در جنب و جوش تهيه سورو سات جشن شب يلدا هستند بدون اينكه بدانند مفهوم ” ياـــــدا” چيست و چراميگويند شب يلدا ودر همان حد كه بدانند  طولانيترين شب سال هست كافيست… اما ” يلدا” يعني اولين سپيده و طلوع خورشيد روز بعد از طولاني ترين شب سال كه در ايران باستان تمام شب را بيدار ميماندند و طلوع خورشيد را مبارك و خوش يمن ميدانستند و درخشانتر از تمام طلوع هاي سال… ودر چنين شبي در خانواده زرتشتي با شعار مقدس پيامرشان زرتشت ” پندار نيك ؛ كردار نيك ؛ گفتار نيك”نه پدرومادر ونه اولين طفل آنان نميدانستند كه شادي هميشه در خطراست و غم ميتواند ناپديد شود ولي هرگز نميميرد ؛ مثل عشق … از ميان نميرود؛ مي تواند دهها سال در ميان اثاث كهنه خانه و زير فرشها و زيرزمينها و.. منتظر باشد و درست درلحظه اي كه انتظارش را نداريد ناگهان خودرا نشان دهد… اولين و آخرين فرزند ” فرانك ” و ” فردوس ” بارنجهاي مشابه تمامي مادران و نگراني پدراها پسري بود تپل مپل كه اسمش راطي مراسم خاص خودشان “آرشام” نهادند…و آن پسر من بودم… هيچكس … !! نه فرانك و نه فردوس نميدانستند درپس پرده هستي چه مصلحتي در انتظار آنها و فرزندشان هست ؟ فردوس دوست  صميمي و همكار و همدوره حسين بود كه سه روز قبل درمراغه صاحب دختري شده بود.. هردو سروان بودند و همواره تحت نظر … اخرين بار حسين از مراغه تلفن كرده و به فردوس اطلاع داده بود كه به عجب شير شهر بين مراغه و تبريز منتقل (تبعيد) و در شهرك سازماني آنجا ساكن شده اند و آدرس را هم گفته بود. دايره اول ؛ واحد 1…تقريبا يكماهه شده بودم كه يك روز بعد از ظهر فردوس سراسيمه به خانه سازماني ارتش آمد و به فرانك گفت هرچي دم دستته زود جمع كن كه بايد براي هميشه از اين شهر خراب شده برويم فرانك ناخودآگاه پاهايش شل شد ونشست و تكيه داد به ديوار و منو بغل كرد و شروع كرد به اشك ريختن هنوز انگار داغي اشكهاي فرانك را بر صورتم احساس ميكنم … شايدهم فكرميكنم كه حس ميكنم نميدانم … با نا اميدي محض از پدرم پرسيد باز چه خبر شده ؟ اتفاقي افتاده؟ فردوس طوري چاي تازه دم كشيده رو هورتي بالاكشيد كه تا بيخ گلويش انگار آتش گرفت… گفت عجله كن توراه بهت ميگم! مادرم باز پرسيد: يعني موضوع اينقدر جدي و مهمه كه همين الان بايد حركت كنيم؟ بابام گفت : جدي تر و خطرناكتر از آنچه فكرش را ميكني … امروز فرمانده ركن دو پادگان احضارم كرد و يك نامه دربسته و مهروموم شده را تحويلم داد و گفت فردا 9 صبح به اين آدرس مراجعه كن؛ ميدونستم اونجا آدرس ستاد مشترك و ساواك هست .. موقع اومدن يواشكي نامه را باز كردم و و ديدم اوضاع خيلي وخيمه اونجا رفتن من همان و بازداشت و اعدام من همان ولي نميدونم چرا خودشون مستقيما اقدام به بازداشت من نكرده اند؟ پس بايد همين الان وهوا كه تاريك شد يواشكي بزنيم به چاك! هيچي نميخواد باخودت برداري فقط طلا و پول نقد وخوراكي و لوازم شخصي خودتو آرشام ومن كافيه نبايد جلب توجه كنيم … چراغها را هم روشن بذار! كرمان كه سال به سال برف به خود نميديد در اواخر ديماه چشمش به جمال برف روشن شده بود و همراه خود با سوز سردي ديوانه وار خود را به دروديوار وزمين ميكوبيد… بابام بلند شد رفت سراغ كتابخونش ؛ با عجله كتاباشو جمع ميكرد ميدويد تو حياط و ميريخت تو چاه و دوباره برميگشت … تا اينكه خسته و عرق كرده اومد گفت : فرانك يه چاي ديگه بريز الان ميام… رفت ازكنار آبگرمكن يه پيت نفت رو بلند كرد وبرد خالي كرد تو چاه آخرين كتابي كه بدست خودش آتش زد” چه بايد كرد؟” لنين بود..كه براي گرگرفتن كتابهاي منتظر و چشم براه  مانده در ته چاه ناداني و جهالت و ظلم كفايت ميكرد اما به لنين هم اعتماد نكرد و پيراهن خودش را هم درآورد و آغشته به نفت كرد و درچاه انداخت…يهو دود و آتش از چاه زد بيرون… فرانك  داد زد : چيكار ميكني مرد ؟ الانست كه همسايه ها و مامورا بريزين توخونه … ولي انگار براي بابام مهم نبود چه اتفاقي ميفته با تندي جواب داد به جهنم و درك ! فوقش دستگير ميشم ديگه… چايي رو هورت كشيد وگفت : حاضرين ؟ فقط تونستم سه تا ساك و يه سبد جمع و جوركنم و كيف خودمو تو … حالا كجا قراره بريم؟بابام لبخند تلخي زد و گفت : تا ازاين كرمون نفرين شده و اين خاك دامنگيرش خلاص نشديم نميتونم بگم كجا ميخوايم بريم و تكليفمون چيه.. ! فقط اينو ميدونم و مطمئنم كه آرشام زنده ميمونه از بين ما سه نفر.. چون جرمي مرتكب نشده ولي حتما سرنوشتش عوض ميشه! بابام انگارتو خودش نبود به مامانم گفت چادرتو سرت كن يكيشم بده من ! مامانم توي اون اوضاع و احوال آشفته عصبي زد زير خنده و گفت: كجاي كاري جناب سروان ! من كي تا حالا چادر سرم كردم كه اين دوميش باشه؟ تازه زن يه ارتشي مگه جرات چادرسركردن داره ؟ بابام كه تازه متوجه حرفش شده بود زد زير خنده و گفت فرانك بريم كه خيلي ديرشده هرچه پيش آيد خوش آيد… منو پيچوندن لاي پتو وبابام زد زير بغلش ؛ مامانم گفت آرشام بدجوري تب كرده تنش داغ داغه ! سرراه ببريمش دكتر يا بيمارستان ميترسم بچم تو اين سرما طوريش بشه! بابام قبول كرد و سريع يه تاكسي دربست گرفت و رفتيم بيمارستان .. خلوت بود زود منو بردن اطاق معاينه.. بعد معاينه دكتر به بابام گفت شما بمونين لطفا” خانوم بيرون باشن! بابام از ترس لو رفتن و مامانم از ترس بد بودن حال من ! دكتر يه چيزايي زمزمه كرد تو گوش بابام و نسخه رو نوشت و داد دست بابام! وقتي اومد بيرون سعي ميكرد الكي بخنده اما فرانك بعد چندسال زندگي مشترك فرق بين دروغ و دوشاب رو خوب ميدونست! رو كرد به بابام و گفت فردوس ! حالاكه آب از سرما گذشته راستشو بگو دكتر چي گفت؟ بابام گفت : فقط قول بده گريه و زاري راه نندازي وگرنه كسي سوارمون نميكنه..! قول ميدي ؟ مامانم سرشو تكون داد و گفت بله مثل هميشه قول ميدم آروم باشم… بابام بغض آلود گفت : متاسفانه آرشام رفت  از دستمون دكتر ميگفت ديفتري ؛ سياه سرفه ؛ حناق ! باعث مرگش شده! بعد هردو ساكت شدند… بالاخره يه ماشين از دور با چراغاي كمسو پيداشد بابام اونقدر بالاپايين پريد و دست تكون داد كه راننده زد رو ترمز و روي برف سرخورد و ايستاد راننده با عصبانيت و با لهجه غليظ كرماني داد زد : چه خبرتونه؟ سر ميبرين ؟ مامانم عصبي تر ازون داد زد و با گريه گفت: آره خبر مرگ تورو ميبريم مرتيكه..!! وهمينطور اشك ميريخت…راننده كه چشمش به يونيفورم ستاره دار  پدرم و خشم و عصبانيت و اشكهاي مادرم افتاده بود با عذرخواهي پياده شد و دررا باز كرد ماسوارشديم و وسايل را هم گذاشت صندلي عقب! مادرم حالا فرصتي پيدا كرده بود كه براي آخرين بار مرا درآغوش بگيرد منو از بغل پدرم قاپيد ومحكم چسبوند به سينش… راننده كه ميخواست همدردي خودش را نشون بده از بابام سئوال كرد اتفاقي افتاده جناب سروان؟ بابام نذاشت حرفش تموم بشه دادزد فقط زود برو گاراژي كه وقت حركت اتوبوساشه ! تهران- يزد – رفسنجان … هركدوم كه ميشناسي… من ماموريت دارم بايد زودخودمو برسونم … راننده با ترس آميخته به احترام چشمي گفت و گاز فياتش روگرفت … ساعت حدود 8 شب بود كه رسيد به گاراژ اتوبوسها و ميني بوسهاي رفسنجان ! بابام كرايه تاكسي را داد و درحاليكه ساكها رو باخودش ميبرد به سمت اتوبوس درحال حركت به مامانم كه هنوز منو سفت بغل گرفته بود گفت : بدو فرانك ! بدو.. با دستش به راننده اتوبوس اشاره كرد و اتوبوس ايستاد…فقط روي بوفه وته اتوبوس جا بودكه صداي كركننده گرماي موتور اتوبوس در آنجا بيشتر ميپيچيدنشستيم و آرام گرفتيم وچه آرامش زودگذري .. مامانم دوباره منو چسبوند رو سينش و زدزير گريه! پدرم هم دروحشت تعقيب و گريزبسر ميبرد و سبيلهاشو عصبي ميجويد… جاده عين ماري درتاريكي كه فقط چراغهاي اتوبوس تا حدودي آنرا روشن ميكرد در دل كوير دراز به دراز ولو شده بود و منتظر بلعيدن طعمه اي ناشناخته بود…نزديكاي رفسنجان مامانم يهو دادزد: فردوس ! فردوس! آرشامم! آرشام من؟بابام با خونسردي جوابشو داد: خودم ميدونم صداتو بيار پايين همه اتوبوس دارن نيگامون ميكنن! مامانم ديوانه وارخنديد؛ نه فردوس ! آرشام تكون خورد! بابام فكر ميكرد فرانك زده بسرش تا خواست آرومش كنه صداي ونگ ونگ گريه من از لاي پتوها قل خورد و اتوبوس رو گذاشت روسرش.. هرچند صدام گرفته بود و خفه! ( الان هم اكثرا” به من ميگن خيلي آروم حرف ميزني و انگار يه رگه اي از غم در صدات موج ميزنه) مادرم با خوشحالي شروع كرد به سيراب كردن من از شيرپاكش… رسيديم گاراژ رفسنجان كه آنموقع شهر زياد بزرگي نبود… رفتيم مسافرخونه… تا اونجا شانس آورده بوديم كه توي مسير دژباني نبوداز بابام برگ مرخصي يا ماموريت بخواد! اطاق گرفتيم و و من بيخبر از اتفاقاتي كه افتاده بود بعد از خوردن شربت و شير مادرم خوابيدم … زن و شوهر جوان از هر فرصت و خلوت مناسبي كه گيرشون ميومد نهايت استفاده روميبردن ! امشبم از اون فرصتهاي مناسبي بود كه ميخواستن تا سپيده صبح باهم حرف بزنند…بابام گفت : فرانك لابد خبرداري كه دختر حسين آقا فقط سه روز زنده مونده و درست همان شب تولد آرشام اون طفلك بيگناه كه رفيقم سالها انتظارشو ميكشيد از دنيارفته ! حالاهم ما داريم ميريم تبريز.. حسين آقا بااينكه حال و روز خوشي نداره و داغداره مياد دنبالمون… مادرم گفت : خب ! بعدش چي ؟ اون بنده خدا كه خودش هم داغداره هم هميشه در تبعيد و آلا خون والاخون و دربدر مثل ما! چيكار ميتونه برامون بكنه؟ بابام گفت : اون كارشو خوب بلده …كلي دوست و رفيق و آشنا داره تو آذربايجان! هماهنگ كرده كه بعد رسيدن به تبريز ؛ ترتيب گذشتن از ارس و مرز آذربايجان شوروي رو بده ! اونورم كه رفقامون منتظرند.. مقصد نهاييمونم تفليس گرجستانه! شايدم از اون طريق بمبئي هندوستان! جايي كه مادرتو و فك و فاميالامون اونجان… حزب هم موافقت كرده از تبريز تا تفليس و تحويل به خانواده همراهمون باشن! فقط… فقط … يه شرط بزرگ گذاشتند.. اونم سفر بدون بچه هست يعني نميتونيم آرشامو با خودمون ببريم … تابستون و فصل گرما بچه رو خودشون ميارن گرجستان تحويلمون ميدن ! ميگن بچه دست و پا گيره!جيغ بنفش مامانم منم از خواب پروند و زدم زير گريه! انگار به من الهام شده بود كه اين جدايي هميشگي خواهد بود و بازگشت وديدار مجددي دركار نخواهد بود…!بابام دستشو گذاشت جلودهن مامان تا تموم مسافراي هتل بيدار نشن ! اما فرانك همچنان تقلا ميكرد و نفس نفس ميزد.. بابام مجبور شد دستشو ورداره و فرانك نفسي عميق كشيد و همراه با گريه گفت من به هيچ عنوان و تحت هيچ شرايطي و به هيچ قيمتي حاضر نيستم بدون آرشام از ايران برم و اونو دست هيچ حزب و گروهي نميدم كه به ميل و خواسته خودشون اونو بار بيارن و تربيتش كنن! اگه قراره آرشام با ما نياد منم ترجيح ميدم اينجا و دركنارپسرم بمونم و بميرم بابام لبخند تلخي زد و گفت: عزيز دلم !اصلا” قرارنيست آرشام تحويل حزب و گروهي داده بشه و آخرشم مثل ما آواره و دربدر كوه و بيابونا! ما بين رفتن و مردن مجبور به انتخاب اجباري رفتن شديم به اين اميد كه روزي بتونيم برگرديم … خودتم خوب ميدوني كه طبق محاسبات علمي ؛ اين ر‍ژيم ديكتاتور و خونخوار بالاخره رفتنيه !مامانم پرسيد: تكليف آرشام چي ميشه ؟جواب شنيد: صبورباش ؛ عجله نكن ! بهت ميگم ! گفتم كه با حسين حرف زدم … اون خيلي باهوش تر و سياستمدارتر ازمنه ! ظاهرا” دست از تمام فعاليتهاي ريزو درشت حزبي خودشو كنار كشيده هرچند هنوز به فلسفه و ايدئولوژي خودش پايبنده اما ترجيح داده نشون بده و به رژيم ثابت كنه توبه كرده و به گذشته هيچ وابستگي نداره وبتدريج داره در كاپيتاليسم و سرمايه داري ومظاهر اون يعني كاباره رفتن و خوشگذراني و مشروبخوري و خلاصه ! كارهايي كه رژيم عاشقشه ! هرچند هنوز ول كنش نيستند و تحت نظره اما اونقدر قشنگ فيلم بازي ميكنه كه نگو و نپرس! دخترشم كه فوت كرده و هنوزم براش شناسنامه نگرفتن ميتونه آرشامو با هويت جعلي بجاي بچه خودش تربيت و بزرگ كنه تا وقتي كه بهرحال آرشامو بما برسونن! مادرم كمي آرام گرفته بود؛ اوبراي جناب سروان ترك زبان آذري تبار هميشه در تبعيد وفكور واز اون بيشتربه همسرفداكار و صبور و با شعوراو يعني خاتون با اصل و نسب اعتماد و احترام ويژه اي قائل بود و علاقه خاصي به اون داشت .. از نظر فرانك او زني مهربان؛ و فوق العاده پاكدامن و نجيب بود و دختر محمد خان كه اگر اراده ميكرد نصف بيشتر تبريزو اطراف را تحت سلطه اش قرارميداد و درمقطعي از حكومت رضاخان اينكاررا كرده بود…تا روزيكه رضا شاه به جزيره موريس تبعيد شد و پسرش محمدرضا جانشين او وپادشاه ايران شد ولي صفت محمد همچنان ” خان “ماند… خاتون و خواهر و برادرهاي تني اش هرچند از اين بابت مغرور و خوشحال بودند اما سالي ماهي نبود كه كسي همراه با شناسنامه و عكسي از محمد خان اسلحه بدست به خانه پدري آنها درتبريز يا به منزل برادرانش در تهران مراجعه نكرده و ادعاي  خواهرو برادري و ارث پدري نكرده باشد… و اين خانواده آنقدرمهربان بودند  كه بدون هيچ بغض وكينه اي آنها را با آغوش باز قبول ميكردند و به وسعت خانواده پرجمعيت خود اضافه ميكردند… فرانك با خودش فكر كرد خاتون بهترين گزينه و مسلما” بهترين كسي خواهد بود كه نقش مادر واقعي آرشام را هرچند موقت بعهده بگيرد و او را نيز مانند بقيه فرزندان خودش وشايد هم بيشتر  دوست داشته باشد حدس و گماني كه آينده ثابت ميكرد فرانك در مورد خاتون درست فكر كرده بود يانه! هنوز تارسيدن به تبريز و ديدارتازه كردن با خانوده حسين آقا و خاتون راه درازي درپيش بود آنها فقط حدود 200 كيلومتر از كرمان خوش برخورد بد بدرقه دور شده بودند و بايد 1400 كيلومتر ديگررا طي ميكردند تا با شرايط جديد آشنا شوندهرچند نه تبريز؛ نه آذربايجان و مراغه و بستان آباد و سراب و ميانه براي فرانك غريبه نبودند او بواسطه شغل همسرش مانند ساير ارتشيها هميشه يا در انتقال عادي بودند يا در تبعيد… فرانك به “سراب” كه رسيد شعري از شاملو را زير لب و در گوش من زمزمه ميكرد:

 در راه زندگي با اينهمه تلاش و تمنا و تشنگي

 با اينكه ناله ميزنم از دل كه آب … آب

ديگر فريب هم به سرابم نميبرد

پركن پياله را كين جام آتشين

 ديريست ره به جاي خرابم نميبرد…!

آرشام را بوئيد و بوسيد و خواست همينكاررا با فردوس نيز انجام دهد كه ديد انگار سالهاست فردوس خوابيده است …!سعي كرد او هم بخوابد تا فكر حادثه اي ذهن متلاطم و نا آرام اورا بيشتر از اين به هم نريزد … به ساعت مچي ظريفش كه يادگاري سرنامزديش با فردوس بود نگاهي كرد 11و 20 دقيقه را نشان ميداد و ثانيه شمار درحال فرار به جلو بود تا عقربه زمان را با خود همراه كند…  چشمهايش را به سقف دوخت و از وراي آن به آسمان و لبخندي زد و گفت : اهوراي نگاهبان … تو چرا امشب نيزبه انتظاريلدا نشسته اي با ما؟   درنظر فرانك جواب اهورا به او لبخندي پراز مهر و وفا وآميخته با غمي سنگين و جانكاه بود … فرانك چكيدن اشك اهورا را بر گونه نمناك خود احساس كرد و غلتي زد و بالش را درآغوش گرفت و به خواب اجازه داد تا او را هم بدزدد…!

پايان فصل دوم